رهایی
 
 
 
روز پژوهشگری بر خودم و بر همه ی پژوهشگران خردمند خجسته باد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۸ساعت 21:37  توسط مهدیس رهنما  | 
سلام به همه ی دوستای نازنینم که به وبلاگم سر می زنن.

یکی از بخش های وبلاگ من شامل معرفی کتاب میشه که کتاب هایی که تازه خواندم را در این قسمت معرفی می کنم:

 

 درباره ی کتاب :

هیچ یک نمی دانند چگونه گذراشان به مهمانسرای دو دنیا افتاد و چه زمانی از آن خارج خواهند شد و سرانجام به کجا خواهند رفت. شخصیت ها در این مکان رازآمیز گرد هم آمده اند تا درباره ی زندگی خود تأمل کنند و به دغددغه های همیشگی بشر بیندیشند. نمایشنامه ی «مهمانسرای دو دنیا» حکایتی است پر رمز و راز، شگفت انگیز و غافلگیر کننده در فضایی میان رویا و واقعیت، مرگ و زندگی، کمدی و تراژدی.

از اریک امانوئل اشمیت قبلا نمایشنامه های «خرده جنایت های زناشوهری» و «نوای اسرار آمیز» به چاپ رسیده است.

 قطعه ای از این کتاب:

اون پایین همه میدونستیم قراره بمیریم، ولی رومون را بر می گردوندیم تا راه آهن را نبینیم، نمی خواستیم قطار را ببینیم،به خودمون می گفتیم که قطار بعدی مال ما نیست. این جا ساعت های قطار مشخصه. عجیب اینجاست که دلپذیرتره ، باور کنید. آدم شکمو می شه ،  قدر چیزها را می دونه و از هر لحظه استفاده می کنه. حالا دیگه هر لحظه رو مثل آب نبات مزه مزه می کنم، بازش می کنم، طعمشو می چشم.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸ساعت 13:22  توسط مهدیس رهنما  | 

روز 16 آذر ( روز دانشجو ) برتمامی داشجویان ایران زمین گرامی باد.

 

درود بر تمامی هم وطنان نارنینم

به وبلاگ من خوش آمدید

خیلی خوشحالم که امروز(روز دانشجو) اولین نوشته ام را در وبلاگ خود وارد می کنم

و صفحه ای دارم که می توانم از آن برای  بیان آزادانه ی حرفهایم استفاده کنم

(فرصتی که تا حدودی  به من و به همه ی جوانان هم کیش من داده شده )

با سپاس از شما ،منتظر نظرات شما هستم. ا

مهدیس رهنما

(رها)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸ساعت 19:52  توسط مهدیس رهنما  | 

از همان روزی که دست حضرت «قابیل»

گشت آلوده به خون حضرت «هابیل»

از همان روزی که فرزندان «آدم»

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی -

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مُرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ،

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبیها تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد، در زنجیر

حتی قاتلی برادر !

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی  نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت ازپژمردن یک برگ نیست

 فرض کن مرگ قناری درقفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هر گز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است.

(فریدون مشیری)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸ساعت 19:47  توسط مهدیس رهنما  | 
  بالا